سلام به خونه ی قدیمی و دوست داشتنیه من.
چقدر دلم برات تنگ شده بود... محرم دل من...
اینجا چقدر دنجه، چقدر راحته...
امروز روز مزخرفی بود، روز تولدم بود مثلا... خدا رو شکر که تموم شد و به آخر رسید!
دیشب یکم گریه کردم و خوابیم، صبح با یه خواب وحشتناک از خواب پریدم! درست لحظه تولدم! ۵ صبح!
خواب دبدم تو خونه قبلیمونم تنها!! من تو حیاط بودم که رعد و برق شد، مثل همیشه گوشامو گرفتم که نترسم... اما صداش شدید تر و شدیدتر میشد! با همه ی قدرتم گوشم رو فشار میدادم و خودم و جمع کرده بودم... رعد و برق شدید تر و بلند تر میشد! کم کم تبدیل به زلزله شد! خونه مون داشت میریخت کم کم!!
خیلی وحشتناک بود... از خواب که پریدم هنوز گوشم درد میکرد! و صدا میداد!!
ترسیده بودم اما تنها بودم!
امسال اولین سالیه که مامان و بابا تولد م رو یادشون نیس! دلم خیلی گرفته خیلی...
من لوس نیستم...اما ...
از صبح محمد نبود بعد من نبودم الانم باز محمد نیس!
دیروز طبق معمول پنج شنبه ها از صبح حاضر میشدم که با هم باشیم و واسه خودم نقشه می کشیدم!!
کلاس مجسمه ام وارد مرحله پیشرفته شده و روز ها و ساعت هاشم (هاشم نه٬ ها یش هم!!
)عوض شده.دیروزم ۵ عصر جلسه اول بود...
با خودم گفتم ایول هم رفتنی با میمی ام هم برگشتنی!!عصرم میریم کلی میگردیم.
.
ساعت ۲ شد ...دیدیم نخیر خبری از آقا نیس...حدودای ۲:۳۰ تل کردم ... تازه کارش تموم شده بود٬قرارامونو گذاشتیمو بنده ام حاضر شدمو رفتیم یه دوری زدیم و طبق معمول همیشه سر رستوران
شد که میمی یه سفره خونه نشون دادو رفتیم اونجا ...
اسمش یشیل باخچا بود(باغچه سبز)رفتیم حیاطش ...چشمتون روز بد نبینه یه بوقلمون هم وزن من!! یه نگا بهم کرد منم
...پشت میمی قایم شدم!
میمی: چی شد؟؟میترسی؟؟ ![]()
من:آره!
مگه بهت نگفتم که من از این جوجه رنگیام می ترسم!![]()
میمی:...راس میگی؟؟...![]()
من:...نخند خو!![]()
بوقلمونه هم تو همون نظر اول عاشخم شد انگار
!!همین جوری پشت سرم میومد!!
خوشبختانه چون سرد بود رفتیم تو آلاچیق و بوقلمونه با حسرت نگام میکرد!!تا آخرشم همون جا بود!![]()
من:این بوقلمونه پسره !![]()
میمی:از کجا میدونی؟؟
![]()
من:...![]()
من:ببین چجوری نگام میکنه!!هیزه!![]()
میمی:...
![]()
بله ... ما نشستیم ... غذارو آوردن حالا ما هی رو تخت جامونو عوض می کنیم عین ندید بدیدا !!...آخرشم رفتین یه تخت دیگه
...سفره رو باز کردم میمی میگه می نا اولین بارمون با هم سر یه سفره ایم...
که نوشابه رو ریختیم رو تخت! و همه جارو به گند کشیدیم
!خواشتیم بازم جامونو عوض کنیم دیدیم بیرونمون میکنن همون جا مثل دوتا قناری مظلوم!!!نشستیم!![]()
چاییمونم خوردیم بله...ساعت ۵:۱۵ بود و کلاس منم که...
میمی گفت عزیزم رفتیم ماشین یادم بنداز یه چیزی می خوام نشونت بدم!منم کلی آخ جون شدم چشمام برق خفیفی ز
د!! و ...
رفتیم کنار ماشین دیدم میمی از پشت یه کیف دستی گنده آورد ...
منم نیشم باز
میمی میگه مال تو نیس...منم میگم میمییییییییی من اینو چجوری ببرم آخه؟؟؟خیلی گنده اس!!!![]()
نشستیم تو ماشین...ازش گرفتمو بررسی میکنم
...خیلی خوشمل و ناز در حد گنده!!که گذاشته بودن توی تور...![]()
میمی گفت عزیزم این اولین چیزیه که اونجا گرفتم...از پروما گرفتم...با کلی زحمت آوردمش...ولی ...
از تهران که میومدیم مامان دید... 
میمی به مامانش: اول واسه نینی داداش اینو گرفته بودم دیدم خرابش میکنه براش یه چیز دیگه گرفتم!!!
وای نه....نه....![]()
منم اینجوری شدم...
گفت بقیه سوغاتیاتم خونه اس فکر نمی کردم امروز وقت شه با هم باشیم!![]()
حالا تو این فکرا بودیم که ... خیابونا شلوغ بود ... حس کلاسم نداشتم ...دیرمم شده بود میمی نگه داشت ٬به یکی از دوستام تل کردم دیدم اونم نرفته منم بیخیال شدم آخه جلسه توجیهی بود...
با میمی سر اینکه میگفت میبرمت خونه تون منم میگفتم نمی خواد
بودیم٬که میمی حرکت کرد که یهو داییش و با پسر داییشو دید...
وااااااااااااااااااااااای...حالا خدا رو شکر انگار اونا مارو ندیدنا!!![]()
میمی یه لحظه هنگ کرد!خلاصه منو پیاده کرد و از دور عین کنترل نامحسوسا می اومد
!منم رفتم خونه ...
![]()
آقايي كيف نگرفته٬عروسك گنده گرفته بود كه تو كيف دستي بود!شرمنده كامل توضيح ندادم!
سلام...![]()
آقایی جونم بلاخره اومد... نیدونین چقدر دلم براش تنگ شده بود که... هوار تا...
دیشب آقایی جونم رسید... و من بسی خوشحال شدم٬
این چند روز اونقدر بی حال بودم که با خودم گفتم ننویسم سنگین ترم!و کلی تنهایی غصه خوردم تا اینکه آقایی جونم اومد٬و خانومی بسی خوشحال شد.![]()
آقایی رفت تا دوش بگیره
منم کلی به خودم رسیدمو منتظر اش شدم
... قرار چت داشتیم٬وای بلاخره بعد از ۹ روز دیدمش٬وقتی دیدیمش چشمام یه لحظه جو گیر شدن
٬با زحمت جلوشونو گرفتم آخه اینجوری
بودم.
کلی نگاش کردم٬اونم منو٬
بعد اومد سراغ وبلاگ٬از اینکه کلی دوستای تازه پیدا کردیم خوشحال شد و کلی ام تشویقم کرد.
بعد از کلی عشقولانه ملاحظه فرمودیم که آقایی مون خسته تشریف دارن
مام دلمون سوخت و اجازه دادیم لالا بفرمایند
نقطه
و اما امروز خونه دختر داییم دعوت بودیم واسه ناهار٬مراسم مخصوص اسم گذاری نوزاد
البته از نوع بسی تشریفاتی ! موقع ناهار همه رو دور زدم
و با شوق و ذوق تمام لباسامو به صورت ضربتی عوض کردم
و سوار ماشین شدم٬آقایی جونم سر کوچه بود...
یکم از اونجا دور تر یه جای نسبتا دنج نگه داشتیم٬رفتم پیش عزیز دلم
وااااااااااااییییی آقایی با یه دست کت شلوار که کاملا نو میزد
!!منتظر خانومی بود.حالا بماند که ماشین همیشه تمیزمون در چه وضعیتی بود
٬البته دعواش کردما.
مهربونمو دیدم...فقط نگاش کردم٬از دیدنش سیر نمی شدم٬اما باید زود بر می گشتم٬با همراهی عزیز جونم رفتم مهمونی...![]()
راستی هنوز از سوغاتی خبری نیس
٬تو ماشینمون که بودم چشمم افتاد به پشت که همه ی کادو هام از اونجا میان !!! اما چیزی نبود
٬آقایی هم دید دارم با معصومیت تمام نگا میکنما
ولی نمی دونم دلش به حالم سوخت آیا؟؟
در قسمت آینده چه اتفاقی خواهد افتاد؟؟؟آیا سوغاتی در کار هست؟؟
این مدت خیلی بهانه گیر شده بودم...ولی همش به خاطر دلتنگی بیش از حد ام بود ٬خیلی تنها موندم...خیلی غصه خوردم خیلی.من معذرت
دلم هوار تا گرفته..
.
اولا که وفاته ٬دوما که آقایی تهنام گذاشته...
از صبح نه تل کرده نه اس ام اس داده٬ بی وفا٬ البته بیشتر به این خاطر خمگینم که آقایی...آقایی... هنوز هیچی واسم نگرفته...
هی از صبح به خودم ناسزاوار میگم٬ که ای مینای...
حالا سوغاتی نیاره من افسرده می شم
٬شایدم خود کشی کنم٬هنوز تصممیم قطعی نگرفتم !
پارسال این موقع من با دوس جونام مشهد بودم٬آقایی هم با دوس جوناش٬ولی اون موقع که همدیگرو نمیشناختیم!!! تازشم عید باز دوتامونم مشهد بودیم البته با خانواده!!! جالب نیس؟؟؟
اگه اون موقع
بودیم چی میشد... البته واسه امسال عید نقشه کشیدیم
خانواده رو بکشونیم سمت اصفهان!!! و اونجا با هم باشیم! تا چی پیش بیاد.

این عکس اولین کارمه معروف به حمید اگه جای امید بود بگین تا از بقیه شونم عکس بگذارم.![]()
مرسی بابت تشویق تون...
اینم دخملمه کار بعدیمه ... میمیکه صورتش رو کار کردیم ٬ البته اینا هنوز صافکاری و رنگشون مونده...
و اما دست و پا که دلم نیومد توشو خالی کنم مثلا بشه گلدون٬ به نظرم اینجوری بی ارزش میشد ٬ نه؟![]()
و کاری که بچه ها اسمشو گذاشتن جنییفر*جنییفر ٬
یکم صورتش ناقصه٬اندازشم کوچیکه در حده کف دست!!! یکم بی ادبه ٬ تو این کارم عضلات بدن رو نشون دادیم٬ چون کوچیک بود به سختی درست شده ٬ منم خیلی دوسش دارم. ![]()
آقايي ديروز ظهر راهي تهر ان شد...
كه جمعه بود٬ وايييييي با چه زحمتي جلوي خودمو مي گرفتم كه هي تل و اس ام اس ندم
! شب يكم حرفيديم... اما از امروز فكر نكنم بشه! آخه قراره پيش دوست جوناش تابلو نكنيم!
صبح آقايي با دوس جوناش راهي قم شدن ظهر از اونجابهم تل كرد... گفت مينا جلوي ضريح ام... هر چي تو دلته خودت بگو٬ يه جوري شدم...
كلي دعا كردم خيلي دلم مي خواست اونجا بودم٬بعد كه قطع كردم آقايي اس ام اس داد كه زيارت قبول.![]()
راستي دختر دايي و پسر دايي م (دختر عمو پسر عمو ان) پريروز صاحب يه دختر ماماني شدن
٬يه دختر گردالي ناز! ديروز كه رفته بودم ديدنش ازش سير نمي شدم
٬ مامان باباي اين كوچولو هم بازي هاي من بودن
! دختر دايي م يه سال از من بزرگتره و مامان شده!يعني الان من ترشيدم
؟ به آقايي نگينا... آخه من همش ۲۱ سال دارم..
. نه حتما اونا عجله كردن من هنوز گوچولو ام نه؟؟؟راستي باباي نيني هم يه سال از آقايي بزرگتره
!!! پس جاي نگراني نيست آقايي هم ترشيده ...
آخيش ...هنوز جاي اميد هست.![]()
آقايي جونم دلم برات تنگ شده...
آقايي دفعه آخرت باشه تنهايي ميري مسافرت...![]()
امروز ظهر آقایی اومد دنبالم٬تا ناهارو با هم باشیم٬ راستی آقایی مهربونم فردا عصر راهی مشهده
٬ پس امروز یه روز خاصی بود واسمون٬ آخه تا یه هفته هم دیگه رو نمی بینیم!
آقایی سر کوچه بود با سرعت سوار شدم و از منطقه دور شدیم
! اول باید بنزین می زدیم٬ بعد از کمی فکر تصمیم گرفتیم بریم اترک٬ بعد از ناهار بسی خوشمزه(دونر کباب)
! رفتیم پارک جنگلی که با آقایی روزای اول آشنایی کشف کردیم! اون موقع تازه داشتن می ساختن٬ مام داخل نرفته بودیم ...
ورودی ماشین بسته بود مام پیاده به راه افتادیم...
خیلی چسبید٬هوا یکم سرد بود به جز ما فقط دو سه نفر دیگه اونجا بودن٬ یه عکس دو نفری هم گرفتیم٬ پارکه خیلی دنج بود...
کلی گشتیم و بسی خوش گذراندیم.
بعد هم کلی با ماشین گشتیم و از آینده و ... حرفیدیم٬اصلا نمی خواستیم از هم خداحافظی کنیم ولی بلاخره رسیدیم و آقایی تو کوچه مون پیاده ام کرد و رفت...
آقایی جونم دلم برات تنگ می شه٬خوش بگذره...سلام مارو هم به امام رضا برسون٬ ازش بخواه سال بعد با هم بریم... ایشالا...
محمدیم الله یاخچی یول ورسین.
وقتی کنارت قدم می زنم تو یه دنیای دیگه ام٬با کلی احساس قشنگ٬احساس می کنم مردی هستی که میشه یه عمر بهش تکیه کرد٬مردی که تنها دلیل این روزای عسلیه. بعضی حس ها رو نمی شه تو کلمات گنجوند و نوشت٬ امیدوارم این روزا٬ این حس ها٬ و این لبخند ها و با هم بودن ها همیشگی بشه و اینجام یادگار قشنگ ترین روزایی که عاشقانه با هم می سازیم ...![]()































خدایا بهم یه دل پر محبت بده تا بتونم محبت های عزیزمو جبران کنم... آمین
دیروز صبح با تماس آقایی بیدار شدم٬احساس کردم یکم مریض احوالم!بعد از خداحافظی دوستم تماس گرفت و خواست با هم بریم واسه آقاییش کادو بگیریم٬ظهر هم کلاس مجسمه سازی داشتم٬وقتی رسیدم کلاس خیلی خسته و بی حال بودم٬
استاد گفت می تونی کار نکنی٬اما مگه عشق به مجسمه جونم می گذاشت؟(اگه یادم بدین عکسشو می گذارم تا ببینین٬مرسی)
آخرای کلاس دیگه داشتم بی هوش می شدم
٬ به زور خودمو رسوندم خونه٬هیشکی خونه نبود٬ به آقایی جونم تل کردم٬گفت میاد تا همدیگرو ببینیم...
بعد از اینکه قطع کردم همونجا خوابم برد
٬ مامان اومد و من بیدار شدم.
ساعت ۷ آقایی تل کردمنم به بهانه خرید زدم بیرون(البته قبل اش آمار بابایی رو گرفته بودم!)
آقایی تو کوچه بود٬سوار شدم و رفتیم یه دور کوچولو زدیم٬البته من رومو گرفته بودم
!آقایی جونم دوباره واسم کادو گرفته بود...
آخ جون...به به ... کلی ذوقیدم
٬نتونستم خودمو کنترل کنم...![]()
قرار شد تو خونه بازش کنم!رسیدم خونه و بعد از پیچوندن مامان در جعبه رو برداشتم و اینجوری شدم...!
واااای... دو تا قلب خوشمل٬ شمع٬ آب نبات٬ شکلات... و زیر یه عالمه پوشال و گردالی های رنگی دو تا خرس
ناز نازی مهربون که همدیگرو بغل کرده بودن
و سر یکی ش تور داشت و اون یکی هم کلاه!![]()
آخی... با یه فشار گوچولو یه بوس گنده+یه ای لاو یو واسم فرستادن...
مرسی آقایی جونم ٬خیلی خوشحال شدم...خیلی چسبید...
دیروز قرار بود با بچه ها بریم موزه عصر آهن ٬من نتونستم ولی بچه ها رفتن.این موزه یه گورستان قدیمی که مال زمان پیش از تاریخ!!!که چند ساله کشف شده! تو این گورستان اسکلت های انسانی کنار سفالینه ها و اشیا فلزی پیدا شدن!این گور ها مال هزاره اول پیش از میلاد٬ و تمام اسکلت ها به صورت جنینی دفن شدن.محل این گورستان خ ا.مام نرسیده به م.سجد ک.بود که خوشبختانه تابلو داره! اگه اومدین تبر یز حتما یه سر بزنین نزدیکای موزه-آذربایجان .
آقایی خوب و مهربونم بازم ازت ممنونم٬به خاطر همه خوبی هات٬مهربونی هات ... هیچوقت یادم نمی ره که دیشب تا دیر وقت به خاطر من بیدار بودی تا مریضیم یادم بره...
آرزوم این که تو رو خوشبخت ترین مرد دنیا کنم.
صبح دلم طاقت نیاورد بدون اینکه به آقایی بگم واسه قرار ناهار آماده شدم٬چون شنبه خیلی شلوغ می شه کادو ی آقایی رم آماده کردم که پیشاپیش جشن کوچولومونو بگیریم
! اما ... آقایی واسه امروز
بعد از کنسل شدن قرارش با ۳ جا قرار کاری داشت!!! منم از رو نرفتم!ناهارم رو خوردم و زدم بیرون ٬
آقایی گفت ناهارتو بخور٬من چی کار کنم؟ 
و اما ولنتاین... جعبه ای که سفارش داده بودم واسه ظهر آماده شد٬بردم گل سنگ(گلفروشی در تبریز)
واسه تزیین البته کاملا ساده .کادوی آقایی رو که یه ادکلن بود توش گذاشتیم و با آرامش به سوی آقایی رفتیم
٬بماند که چه بلاهایی در مسیر سر آقایی می اومد!![]()
آقایی جونم اومد و سوار ماشین شدم و با اتوبان رفتیم ائل گلی پیتزا سن سن. من آب پرتقال سفارش
دادم و آقایی همبرگر! آقایی به خاطر این سفارش نا هماهنگ اینجوری شد
! و گفت دیگه تکرار نشه!![]()
و اما کادوی آقایی جون به من
یه گل سینه خوشگل از همونایی که دوس دارم
و یه رژ گونه
و یک عدد خودکار مارک ؟؟؟ اینو از آقایی بپرسین!
البته همون گل سینه کافی بود ٬آقایی می دونس رژ گونه ام تموم شده پیش دستی کرده
.خودکار
هم که قضیه دارد...![]()
مرسی آقایی دستت درد نکنه
٬ اولین باری بود که کادوی ولنتاین گرفتم٬و همینطور اولین بارم بود
واسه کسی هدیه ولنتاین دادم...
خوشحالم که اولین هارو با هم تجربه می کنیم...![]()
دیشب با آقایی تل چت می کردیم
(با یکم دعوا که من باعث ش بودم!) که چشم اش درد
گرفت!
منم خیلی نگرانش شدم . داشتم می دیدم درد می کشه(وب کم اش روشن بود) ولی
کاری ازم بر نمی اومد
٬ که همون جوری سیستم و خاموش کرد و رفت استراحت کنه.
صبح تل کردم و جواب نداد٬تا اینکه نزدیکای ظهر تل کرد که داره می ره دکتر . منم بعد اینکه قطع کرد تصمیم گرفتم باهاش برم٬ بهش گفتم و راضیش کردم.آماده شدم و پیش به سوی آقایی...![]()
تا رسیدم دیدم دم در منتظرمه٬دیدم بله چشماش باز نمی شن!
آخی ... یه هفته بود ندیده بودمش عزیزمو٬
دلم براش یه ذره شده بود٬چند نفری به نوبتش مونده
بود٬مام نشستیم و یکم حرف زدیم
٬در مورد خیلی چیزا از جمله قضیه دیشب و ...
بعد نوبت ما رسید و رفتیم تو٬خانوم دکتر معاینه کرد جسم خارجی بی ادب و در آورد و چشم عزیز منو
بست٬ الهی فداش شم ٬وقتی پانسمانش می کرد رومو کردم اونور که نبینم چون جدا طاقتشو نداشتم
. خلاصه اومدیم بیرون و آقایی سویچ ماتیزمونو (اینو به سفارش آقایی نوشتم ) داد بهم و گفت
برون٬ منم اولین بارم بود ماتیز می روندم! آخه ماتیز آقایی اولین ماتیزی که من سوار شدم! دفعه اول
حتی نمی دونستم کلید شیشه اش کجاس!![]()
خلاصه یکم آبمیوه گرفتیم و آقایی مونو تقویت کردیم
٬ هر چی اسرار کردم که آقایی رو
برسونم قبول نکرد با اصرار عزیز دلم رفتیم سمت کلاس مجسمه من ٬ و آقایی خودش اومد پشت فرمان ٬ به حرف منم گوش نکرد که ماشینو بگذاره پارکینگ و با دربست بره
! با اون چشم بسته رفت محل
کارش !!
امروز یه جور دیگه بودیم...خیلی عشقولانه٬
دوتامونم یه عالم دیگه بودیم.
اگه امروز تنهاش می گذاشتم خودمو نمی بخشیدم. خوشحالم که کنارش بودم.
می دونم می دونی که چقدر دوستت دارم...
فقط به خاطر خودت.
![]()
عزیزم بیشتر مواظب خودت باش.
چند روزه آقایی رو ندیدم٬اون روز هم که عجله ای بود.و حالا دل مینا یه چیزی رو کم داره اونم ...
دیروز رفته بودم جشن تولددختر دایی م واسه زهرا کوچولوی دو ساله اش تولد گرفته بود
...وای چه
تولدی کلی خرج کرده بود ولی هیچی جور نمی شد! اول حباب سازشون خراب شد٬بعد شمع روی کیک وکارگرشون گم کرد ٬برف شادی ریخت رو کیک!
٬شمع موزیکال روشن نشد! فشفشه ها زود با
ز شدن! و کلی اتفاقات دیگه!!! مامان میگه چون ماه صفر ماه سنگینی اینجوری شد٬ولی ما که بزن
برقص نداشتیم(به خاطر این ماه) .
خلاصه ... تولد پر ماجرا که تموم شد به سمت ارومیه حرکت کردیم٬زن داداشم اهل اونجاست و
داداشش واسه شام دعوتمون کرده بود! جاتون خالی تو راه کلی کورس گذاشتم٬
آخه بابایی بر خلاف همیشه تشویقم می کرد
! آخه من بد جوری عاشق رانندگی و کورس گذاشتنم!![]()
در راه آقایی دعوام کرد که چرا گوشیت خط نمیده!منم اینجوری شدم![]()
نمیدونم پل جدید دریاچه ارومیه رو دیدین یا نه ولی خیلی جالب شده٬مسیری که نیم ساعت با کشتی
می رفتیم در عرض دو دقیقه رفتیم!یعنی الان فاصله تبریز و ارومیه ۱:۳۰ راهه!![]()
خلاصه٬بعد شام ٬موقع خواب کلی با آقایی اس ام اس بازی کردیم٬دلم خیلی گرفته بود٬همش جلوی چشمم بود ٬دلم می خواست اونم می اومد.همه جا ٬ جاشو خالی می کردم.![]()
امروزم که قرار بود بریم پیرانشهر که نرفتیم(انشاا... با آقایی) و بعد از ناهار راه افتادیم٬ولی ۱-مسیر
شلوغ بود٬ ۲-بابایی می روند و ما کمی دیر تر رسیدیم نقطه.![]()
قراره مکالمات تلفنی مون رو کم کنیم چون فیشها اومدن و ما کم کم می ریم که رسوا بشیم!با آقایی
تصمیم گرفتیم خودمون رو کنترل کنیم ولی آخرین تماس آقایی همین یه دقیقه پیش بود.![]()
واسه با هم بودنمون دعا کنین... ![]()
آقایی تحمل دوریت خیلی سخته .
بازم یه روز عسلی... شرمنده نبودم آخه لب تاب جونم مریض شده!
!! الانم دکتره.کامیپیوتر پی سی م هم لج کرده بود باهام که حل شد.
دیروز چند بار مطالب این پست رو نوشتم ولی پرید!
من و آقایی پنج شنبه ها ناهار با هم ایم٬که چند هفته اس جور نمیشه با هم باشیم!مام دیروز پیش دستی کردیم و قرار ناهار گذاشتیم
٬رفتم واسه آقایی جونم گل گرفتم
(برای اولین بار) با شکلات.
آقایی اومد دنبالم .همین که گل رو دید ماشین رفت طرف جدول و ... البته چیزی نشدا فقط رینگ اش ...
آقایی بهم گفت من اولین کسی هستم که بهش گل دادم٬آخه عزیز جونم هم اولین گل رو واسه من هدیه داده٬به عقیده من گل یه حکمتی داره هر کسی نمی تونه هدیه بده یا بگیره.![]()
خلاصه رفتیم رستوران زرگر٬ و ناهارمان را میل کردیم.با کلی عشقولانه و خنده!
آقایی می خواد ماشین جونمون رو عوض کنه٬می گفت دفعه بعد با چه ماشینی می آیم اینجا...؟
قرار بود کنار ماشین جون که کلی باهاش خاطره داریم عکس بگیریم که یادمون رفت!
آقایی منو رسوند خونه و رفت٬نمی دونم چرا همه ی این اتفاقات واسم مثل خوابه!دیروز زمان خیلی زود گذشت.
شب هم که طبق معمول بیدار بودیم ویدیو کال... داشتیم.
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا دور دست، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم
به به عجب روز قشنگی بود...![]()
امروز کلاس مجسمه سازی داشتم که دوستم نگین هم باهام اومده بود کلی یاد روزای خوش کردیم . اومدم بیرون از کلاس به آقایی تل کنم که دیدم به به برف می باره هوار تا... دونه های برف به چه گندگی!
مام رفتیم حیاط و یه کم شیطونی کردیم! آخه امسال دیدن برف حتی اینجاها که سرده شده آرزو!
بعد کلاس هم پیش به سوی کافی شاپ پتروشیمی البته تو برف!متاسفانه ماشین هم نداشتیم! اما از رو نرفتیم. همین که رسیدیم اونجا آقاهه گفت اینجا شنبه ها تعطیله٬وای نه ضایع شدیم اساسی تصمیم گرفتیم بریم هتل شهریار٬اونجام کلی بگو بخند جاتون خالی
.آقایی تل کرد گفت میاد دنبالم منم کلی ذوقیدم
و ازشون خدافظی کردم و... با آقایی راه افتادیم٬عزیز دلم می خواست بره دندان پزشک ٬فداش بشم .
چند ماهی که از حال و هوای دانشگاه اومدم بیرون اما دوستام هنوز همون جوری ان!همه شون از زندگی مشترک فرارای ان با اینکه ازم خیلی بزرگترن اما ...
به نظر شما کی وقت ازدواجه؟
از زبان آقایی:
چهار روز بود تو چت آشنا شده بودیم٬
اولین قرارمون خورد به پنج شنبه٬زمانی که من میخواستم با دوستام برم سرعین
۳۰/۸/۸۷ .اومدم خونه واسه ناهار موقع ناهار مینا اس ام اس داد که بازار هستم اگه می خوای بیا٬منم سریع ناهار خوردم٬زدم بیرون
اولش فکر نمی کردم دوستیمون پایدار باشه٬فکر می کردم یه دیدار معمولی ولی همین دیدار باعث شد که من شب همون روز برم بشینم تو ماشین و دور از چشم دوستام با معشوقه خودم یعنی مینا صحبت کنم.![]()
سر قرار:اولش مینا یکم دیر کرد و منم تو ماشین هیچ احساسی نداشتم و تو دلم می گفتم پس این کجا موند؟نکنه سرکاری؟
ولی یهو دیدم یکی اومد بغل ماشین یه نگاه به من ... و راه افتاد.منم پشت سرش... نمی دونستم کجا می ره.بعد مینا واستاد ولی من به خاطر غرورم وای نستادم و علامت دادم حالا تو پشت سر من بیا اونم اومد بعد از دبستان مثنن زدم کنار اونم واستاد٬پیاده شدم و رفتم بغل ماشینش٬پیاده نشد٬یه بچه قنداقی تو ماشین بود
فهمیدم ثناست.نمی دونستم چی بگم هی می گفتم حالت خوبه؟و اونم با یه لبخند زیبا جوابمو می داد
٬هنگ کرده بودم٬از شدت دستپاچگی جلوی ماشین اشو ورانداز می کردم٬انگار تاحالا پراید ندیدم! بعدش راه افتادیم٬تازه یادم افتاده بود که چقدر من ناشی هستم٬اصلا به یه آب معدنی هم دعوتش نکردم!زنگ زدم گفتم:خواستم باهات دست بدم روم نشد
!مینام یه جواب تند داد
!بعدش ازم دور شد... غافل از اینکه تو این زمان کوتاه اولین دیدار با همون چشمای بادامش دلمو واسه خودش برده...
و الان بهترین یار و امید زندگی مه.
شب هم که طبق معمول بیدار بودیم و می حرفیدیم.
الانم آقایی رفته
.منم امروز خونه بودم و کلی دلم گرفته٬با اینکه از صبح ساعتها باهام حرف زده اما بازم دلم براش تنگ شده!
راستی آقایی میخواد ماشینمونو عوض کنه اما آخه من دوسش دارم
کلی خاطره داریم باهاش...
آزمایش میکنم!!!
یک
دو
سه
